۱۳۸۸ اردیبهشت ۴, جمعه

پارس جنوبی، تناسب تلاش ها و خواسته های ما

من مدت‌هاست که می‌خواهم در ارتباط با نوع تعامل مسوولين استان بوشهر با پديده پارس جنوبی نظرم را بنويسم شايد برای هر دو گروه راه بهتری بگشايد شايد هم اگر فرصتی از دست رفته است با مرور اشتباهات گذشته‌مان بتوانيم در پارس شمالی تجربه بهتری را از آن خود کنيم.
البته در اينجا قرار نيست اشاره‌ای شود به آنچه شرکت نفت بايسته و شايسته است انجام دهد تا از تضاد بين دو طرف فنس شرکت بکاهد بلکه گفتمانی است داخلی تا مرور کنيم که خود ما از اين فرصت چگونه استفاده کرده‌ايم؟
من از يکطرف به واسطه کار در مجموعه عملياتی پارس جنوبی از شروع ساخت تا زمانی که اين مجموعه به يک پايداری نسبی رسيد و از طرف ديگر به عنوان کسی که تعلق خاطری به منطقه داشتم هميشه نوع ارتباط اين دو مجموعه را پيگيری می‌کردم.
از يک‌طرف مردم, مسؤولين و دانشگاهيان استان بوشهر گلايه‌مند از عدم بهره‌مندی مناسب و درخور از اين طرح ملی هستند و از طرف ديگر مجتمع نوپای پارس جنوبی در زمانی که هنوز بسياری از ساختارهای اوليه‌اش شکل نگرفته بود در بسياری زمينه‌ها به دنبال پشتيبانی قوی بود تا بتواند جايگاه خود را به عنوان بزرگترين و مؤثرترين توليد کننده گاز در کشور و حتا منطقه تثبيت کند.
پروژه پارس جنوبی در سال 1377 با شروع ساخت پالايشگاه فازهای 2و3 در منطقه شروع شد, در زمانی که بيش از 100 شرکت پيمانکاری, 2 شرکت بزرگ خارجی و بيش از 10000 کارگر قراردادی مهمان ما شدند.
شايد از همان ابتدا ما به اين مهمانان به چشم جماعتی نگاه کرديم که جای ما را گرفته‌اند. در ته ذهن ما اين بود که عده‌ای از شهرهای ديگر در اينجا شاغل شده‌اند در حاليکه بسياری از همشهريان ما بيکارند. آلودگی, ترافيک جاده‌ای, به هم ريختن نظام زندگی برای ما و کار برای ديگران که البته من هيچکدام از اين مباجث را نفی نمی‌کنم ولی آيا ما تلاش مؤثری برای رفع اين مشکل کرده‌ايم؟
در ادامه با بيان چند جنبه از نيازهای منطقه و نحوه رفع نيازها (البته به آن صورت که خود ديده‌ام) به بررسی نوع روابط و اثرگذاری مستقيم و غيرمستقيم سرمايه‌داران, دانشگاهيان, مديران استان بوشهر و مردم عادی بر کارکنان منطقه پارس جنوبی می‌پردازم. اميد دارم که اين نوشته پنجره تازه‌ای در روابط مجموعه استان با مجموعه شرکت نفت بگشايد.
مسؤولين استانی:
در سال‌هايی که من در عسلويه بودم به راحتی می‌توانم بگويم هيچ اثری (نه فقط حضور مؤثر که هيچ اثری) از مسؤولان استان بوشهر در کنار پارس جنوبی نديدم. کسی نمی‌تواند بگويد که اين حضور بوده و شما نديده‌ايد که با توجه به مسؤوليتم و حساسيتم در اين زمينه, تمام اخبار را پيگيری می‌کردم. نمايندگان ما همانقدر به پالايشگاه می آمدند که نمايندگان بقيه شهرها. اين آمدن يا در هنگام افتتاح پروژه‌ای توسط رييس جمهوری بوده و يا بازديد رييس مجلسی.
استانداران, نمايندگان مجلس و مقامات محلی چه اصلاح‌طلب و چه اصول‌گرا, در 10 سال گذشته از کنار مسئله مهم پارس جنوبی به راحتی گذشته‌اند. حضورشان بيشتر سخرانی‌هايي در بين مردم بوشهر, مقاله‌ای در نشريات محلی و حداکثر نطقی در مجلس يا رايزنی با وزيری برای حق استان بوشهر و مردم استان از پارس جنوبی بوده‌است. ولی آيا هيچ فکر کرده‌اند در اين بين اگر حمايت کارکنان پارس جنوبی را داشته باشند به هدف خود به مراتب راحت‌تر خواهند رسيد؟ و آيا اين حمايت جز با تعامل مثبت دوطرفه پيش می‌آيد؟ آيا تاکنون نمايندگان استان در بين کارکنان شرکت گاز, پتروشيمی و منطقه ويژه آمده و مشکلات آنان را شنيده‌اند؟ قطعن تا سال 1386 که اين اتفاق نيافتاده بود و بعدش هم من در تيتر وب سايت‌های خبری و وب‌لاگ‌های نخبگانمان چنين خبری را نديده‌ام!! مگر همين کارکنان, همشهريان جديد همه ما و مديران آينده صنعت نفت نيستند؟ آيا مسؤولين امروز ما برای جذب آنان و به قولی تبديل آنان به يک بوشهری خونگرم فکری کرده‌اند؟ من مانده‌ام ما چطور خونگرمی و مهمان‌نوازی زبانزد خود را به اين مهمانان نشان داده‌ايم؟
دانشگاهيان:
نمی‌دانم از حضور دانشگاهيانمان چه بنويسم؟ آيا مجتمعی بهتر از پارس جنوبی برای فعاليت‌هايشان سراغ دارند؟ بازديد علمی ساده‌ترين آن است. پارس جنوبی برای تمام رشته های مهندسی, حسابداری و مديريت در جای خودش دانشگاهی است. ولی در 8 سالی که از عمر پارس جنوبی گذشته‌است چند بازديد از طرف دانشگاه خليج‌فارس, دانشگاه آزاد و هنرستان‌های صنعتی استان از بزرگترين مجتمع صنعتی دنيا که فقط در چند قدمی ما واقع شده صورت گرفته‌است؟ آيا قبول نداريم که همين بازديدهای ساده می‌تواند راه جوانان ما را برای کار در منطقه هموارتر کند؟
چند پروژه‌ه تحقيقاتی از طرف دانشگاه‌های ما به پارس جنوبی ارائه شده است؟ اگر آمار پروژه‌های تحقيقاتی که از طرف دانشگاه شيراز ارائه می‌شود و پيگيری که برای انجام آنان می‌شود را با مراکز استان مقايسه کنيم قطره‌ايست در کنار دريا.
واحدهای تجاری:
در ابتدای شروع پروژه پارس جنوبی, تنها چند مغازه ساده در عسلويه فعال بود که با پيشرفت سريع پروژه‌ها در همان سال‌های اوليه و هجوم نيروی کار به منطقه نياز به واحدهای تجاری به شدت افزايش يافت. در اين شرايط انتظار می‌رفت با فرصت خوبی که برای تاجرهای استان به وجود آمده بتوانند با سرمايه‌گذاری در منطقه هم نياز کارگران را برطرف کنند و هم سرمايه در گردش منطقه را جذب نمايند. ولی آنان که پيشتاز سرمايه‌گذاری بودند نه بوشهريها بلکه همسايگان ما بودند. تا آنجا که تا چند سال اوليه به راحتی مي‌شد از تمام استان‌های کشور در بين صاحبان مغازه‌ها نماينده پيدا کرد در حاليکه از استان بوشهر شايد يک يا دو نفر در آنجا مشغول بودند. آيا می‌توانيم شرکت نفت را در اين زمينه مقصر بدانيم؟
پيمانکاران:
از زمان شروع پروژه پارس جنوبی ما از بيکاری جوانان و نيروی کارمان ناراضی بوده‌ايم در حاليکه هر روز سيل کارگر از شهرهای بالاتر به منطقه سرازير می‌شد.
من زمانی که تازه به عسلويه رفته بودم هميشه از نزديک اين معضل را می‌ديدم ولی مشکل اين بود که پيمانکار دستش در انتخاب نفر آزاد است. شرکت نفت و گاز قانونن نمی‌توانند در انتخاب نفرات پيمانکار دخالت کنند و در صورت دخالت, پيمانکار می‌تواند در صورت بروز مشکل در حين کار به راحتی مسئله را به فشار شرکت برای به کار گرفتن نيروی سفارشی متهم ‌کند. بنابراين انتقاد ما از شرکت نفت برای عدم به کارگيری نيروی بومی در سطح کارگری برای شرکت‌های پيمانکاری که بيش از 90 درصد نيروهای شاغل در منطقه را در هنگام فعال بودن پروژه‌ها شامل می‌شوند دور از انصاف است.
وظيفه ما برای حل اين معضل تأسيس شرکت‌های پيمانکاری و شرکت در مناقصه‌ها از يک ‌طرف و از طرف ديگر تعامل مسؤولين استان با مديران پارس جنوبی و قانع کردن آنها به استفاده از پيمانکاران بومی‌است. به خوبی به ياد دارم که پيمانکاران اوليه پارس جنوبی در بسياری از زمينه‌ها نيروی متخصصی نداشتند ولی با اين شعار که نيروهای بومی تخصصی ندارند از به کار گرفتن نيروهای بومی سر باز زده و نيروهای تازه‌کار حوزه خود را وارد منطقه می‌کردند. اين نيروها ابتدا در کنار پرسنل شرکت نفت به کار گرفته می‌شدند و الان غالبن در زمينه کاری خود استاد هستند.
البته اين جدای از استخدام رسمی شرکت نفت است که متأسفانه با شعار پارس جنوبی-پروژه ملی, حق فارغ‌التحصيلان بومی را ناديده می‌گيرند و با اين بهانه که در استان بوشهر نيروی متخصص وجود ندارد در آگهی‌های استخدامی, استان‌های مجاور را هم جزء بومی به حساب می‌آورند. که البته اين هم با تلاش مسؤولين ما و رايزنی در لايه‌های پايين شرکت نفت مثل مديريت شرکت گاز پارس جنوبی و يا مديريت شرکت‌های پتروشيمی فعال در منطقه تا حد زيادی قابل حل است.
در اينجا می‌خواستم از ارتباط مردم و مسؤولان شهر جم هم با ساکنان شهرک‌های شرکت مطلبی بنويسم (علاقه من به شهرستان جم مرا وادار می‌کند که هميشه خواننده وب‌سايت‌های مختلف جوانان انديشمند اين شهر باشم و اخبار جم را مرتب پيگيری کنم) ولی چون مطلب به درازا کشيد ان‌شاءالله در فرصتی ديگر به اين مهم هم خواهم پرداخت.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

چرخ آبی

هفته پيش برای تعطيلات عيد پاک به ولز رفته بوديم. يکی از جاهايي که ديديم تأسيسات قديمی چرخ آبی بود که کنار آبشار زيبايي قرار داشت. تمام مجموعه را الآن به صورت موزه‌ای اداره می‌کنند.

چرخ آبی

از اين آبشار در قرن‌ 18 برای چرخاندن چرخ آبی استفاده ‌می‌شده ‌است. اين چرخ آبی انرژی مورد نياز کارگاه صنعتی توليد ورقه‌های فلزی را بر عهده داشته و بعدها برای توليد برق استفاده می‌شده است.
پس از اختراع توربين آبی در قرن 19 با نصب يک توربين آبی در زير آبشار, توليد برق مجموعه را افزايش داده‌اند. در حال حاضر با نگه داشتن تمام مجموعه به عنوان موزه روزانه 3.5 مگاوات برق توليد می‌کنند که مازاد مصرف موزه و تاسيسات جانبی آن به شبکه سراسری برق ولز منتقل می‌شود.
در سعدآباد ما هم تأسيسات توليد برق ديزلی وجود داشت که از لحاظ قدمت در استان بوشهر در جايگاه سوم بود. اين تأسيسات که در بين مردم به کارخانه برق شهرت داشت از دهه 20 تا دهه 60 قسمتی از برق مورد نياز شهر را تأمين می‌کرد که متأسفانه شهرداری به جای حفظ و نگهداری آن, تأسيسات را از آنجا برداشته و ساختمان را هم خراب کرده است.

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

نی انبان

دل است ديگر, کاريش نمی توان کرد. امروز دلم پر کشيد به بوشهر. به کجا؟ به نی انبان. دلم تنگ شده بود برای نی جفتی وقتی که زوزه می کشد زوزه ای که فکر می کنی پايان ندارد. ناله می کند لامصب. می کشد تو را داخل خودش و از توی نی پيچت می دهد. پيچت می دهد تا همه درونت را آشوب کند و کشش. يک ميلی در تو زنده می شود در اين پيچش. بعد به يک باره پرتت می کند بيرون. مثل فنری که فشرده اش کرده ای حالا دست از رويش برداری رها می شوی رها در خود رهايي که می کِشد تو را, از دهان آن نی جفتی پرتاب کرده ولی انگار طنابی هم به تو بسته که نتوانی فراموشش کنی.
نی انبان صدايي که برای من هميشه آشناترين صداست. نفس را با تمام وجود به انبان می دهد به اين گوساله تا ناله کند برای هميشه و تکرار کند آخرين ناله اش را که کسی نشنيد و شايد برای همين است که در انتهای مستی و شادی نوازنده اش آواز دردناکی بيرون می دهد, اصلن می نالد نمی نوازد اين نی انبان. برای من هميشه غمی بوده در اين صدا. غمی که از شادی نوازنده می آيد و شنونده را هم شاد می کند ولی اين وسط يک چيزيش می شود. اصلن همين غم پنهانش است که حس نوستالوژيک تو را به بيدار می کند.

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

گازکشی به بوشهر


آرزوی چندین ساله من و بقیه بوشهریها دارد برآورده می شود. آیا اين پایان آرزوهای ما از نفت و گاز است؟
من در این سالها چه درعسلویه و چه در تهران در هر جلسه ای که توانستم داد خودم را به رییسان گاز زدم. حالا با تلاش لاک پشت وار مسوولین ما گاز آمده است. امیدوارم همشهریانم هرچه زودتر به منزل هایشان گازکشی کنند.

۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه

آغازی دوباره

دو سال پيش در همين روزها داشتيم اسباب و اثاثيه‌مان را جمع می‌کرديم که بياييم مالزی. اطلاعاتمون درباره مالزی در حد طول مدت پرواز تهران – کوالالامپور بود. همه ريز و درشت زندگيمون را توی خونمون تو جم گذاشته‌بوديم و با يک کارتن کتاب و دو تا چمدون لباس اومديم مالزی. شرکت اين حق را به ما داده بود که پنج متر مکعب وسايل با بار بفرستيم که هنوز هم نمی‌دانم چرا اين کار را نکرديم. آخه نه حقوقمون از ايران بيشتر شده بود و نه خرجمون کمتر, وسايل ايرانمون هم که کمتر از 8 ماه کار کرده‌بودند.!!
از روز اول که اومديم می‌خواستيم برگرديم, نه برای تلفن ثابت ثبت نام کرديم و نه ماهواره گرفتيم. همش می‌گفتيم ما که ماندگار نيستيم. اولين سفر به ايران همزمان بود با سهميه بندی بنزين, تابستان 86. وضعيتی بود که قسم خوردم ديگه به ايران بر نگردم.
وقتی برگشتم مالزی مطمئن بودم يا اينجا ماندگارم يا به استراليا می‌روم. شش ماه بعدش در حاليکه آماده مسافرت نوروزی به ايران بودم و همون شبی که فرداش پرواز داشتيم توی شب گردی های اينترنتی کاملن اتفاقی وب سايت شرکت فاستر ويلر را باز کردم. کار توی دفتر مرکزی شرکت فاستر ويلر آرزوی خيلی قديمی من بوده, زمانی که برگه‌های محاسبه دستی طراحی فاز 2و3 پارس جنوبی را می‌خواندم هميشه دوست داشتم که روزی اونجا کار کنم. به هر تقدير باز هم کاملن بدون هيچ دليل يا اميد خاصی رزومه‌ام را روی قسمت کاريابی گذاشتم!
فردا صبحش هم به ايران پرواز کرديم. ايران که بودم مهمانی مجالی به چک کردن ايميلم نمی‌داد. يک روز رفتم کافی نت کنار کوچه گلخونه و ديدم به‌به بيا و ببين. شرکت فاستر ويلر ايميل زده و تقاضای مصاحبه تلفنی کرده. تلفنم را نوشتم. چند روز بعد, نورآباد کنار کاخ هخامنشی ليدوما بوديم که موبايل من زنگ خورد و داستان رفتن ما به لندن از همين جا شروع شد.
در حالی که شرکت در فاصله خيلی کوتاهی ويزايم را گرفته بود, رفتنم به لندن را 11 ماه کش دادم و حالا تا چند روز آينده به ايران می‌رويم و پس از سه هفته از آنجا عازم لندن می‌شويم.
باز هم نمی‌دانم سرانجام کارمان چيست ولی خوب بايد بروم و ببينم. همه می‌گويند کار و زندگی توی لندن سخت است ولی برای من اينجا جاييست که انتخاب می‌کنم. اگر خارج ماندنی باشم همان‌جا می‌‌مانم و گرنه از همان‌جا برمی‌گردم به ايران به اميد فردايي بهتر.

۱۳۸۷ تیر ۱۰, دوشنبه

نقش قمار در زندگی ایرانيان

امروز باز هم مردد شدم. اصلن تا بخواهد اين چند ماه تمام شود پدر صاحاب بچه در می‌آيد. زندگی ما همين است. هر کاری می‌خواهيم کنيم, هر جا می‌خواهيم برويم مثل اين است که داريم به اتاق تاريک قدم می‌گذاريم. اولين انتخابمان انتخاب رشته دبيرستانمان است. بزرگترها نگاه می‌کنند و می‌بينند که نمره کدام درس بيشتر است. از شانس من نمره رياضيم خوب بود. ديگر کسی نگاه نکرد که اين بچه نمره زبان فارسيش هم خوب است و مثلن الکی نيست که برای خودش می‌نشيند و گلستان می‌خواند. گفتند برود رياضی. حالا که توی شهر خودمان نيست برود بوشهر. شبانه‌روزی. حيف است استعدادش تلف شود. انتخاب کور بود. تا آن روز توی شهر ما کسی رياضی نرفته بود. رفته بودند. خيلی سال پيش. که همه هم اخراج شده بودند. حالا هم يا اتوبوس داشتند يا توی کار باغ بودند و يا بازرگان. اصلن کسی نمی‌دانست آخر رشته رياضی, مهندسی است و بيابان و دربدری. ولی اسمش قشنگ بود. خيلی قشنگ‌تر از اسم معلم فارسی. آخر آنجا کسی نمی‌گفت معلم ادبيات. خيلی می‌خواستند بگويند, می‌گفتند معلم فارسی. نويسنده هم که نديده بودند. يا فکر می‌کردند هر کس بخواند و بنويسد کارش می‌افتد به زندان. سالها بود که ديگر به جز طب‌المفيد و کشکول شيخ بهايي در خانه ما کتاب ديگری خوانده نمی‌شد. بعد از توی گونی کردن کتاب‌ها و کاشتن نخل روی سرشان توی خانه بابابزرگم فقط بابابزرگم بود که کتاب می‌خواند و او هم چيزی به کسی بدهکار نبود. او هم از بس داد زد که اين بچه را نفرستيد رياضی بدبختش می‌کنيد, آواره‌اش می‌کنيد و گوش کسی بده‌کار نبود آخرش به خودم گفت. گفت کره‌خر اگر رفتی رياضی آخرش بايد نوکری عرب‌ها را بکنی. نرو. حالا کجايي که ببينی عرب‌ها هم ديگر به ما ويزا نمی‌دهند. آمده‌ام فرسخ‌ها آنطرف‌تر. ولی مشکل اين بود که او هم می‌گفت برو تجربی, نمی‌گفت برو ادبيات. می‌گفت برو تجربی. می‌فرستمت تهران کلاس تضمينی تا آخر سر پزشکی قبول شوی. ولی من حاضر بودم دو دور دبيرستان رشته رياضی آن هم توی شبانه‌روزی بخوانم ولی تجربی نه. اين شد که رفتيم رياضی. خوانديم و خوانديم تا شد سال آخر. انتخاب رشته. واقعن از بعدش خبر نداشتيم. مثل اسب می‌خوانديم که قبول شويم. آخر نادانی. اصلن نمی‌‌دانستيم انتخاب رشته چيست. من می‌دانستم که برق نمی‌خواهم بروم. تنها دليلش هم اين بود که از معلم فيزيک کلاس سومم خوشم نمی‌آمد. من توی کنکور هندسه نزدم چون از معلمش خوشم نمی‌آمد!!! برای من مهندسی يعنی شرکت نفت و شرکت نفت هم يعنی پالايشگاه گاز جم و مهندسی شيمی صنايع گاز. همين. هرچه آمدند و گفتند رتبه‌ات خوب است برو برق يا کامپيوتر به گوشم نرفت. نمی‌دانستم چرا اگر رتبه‌ام خوب باشد بايد چيزی را که دوست ندارم بخوانم. ولی برای شهر مانده بودم که شيراز يا تهران را بزنم. تهران را يک‌بار ديده بودم. تابستان سال هفتاد. آمده بوديم اردوگاه شهيد باهنر تهران. از اردوگاهش اصلن خوشم نيامد. به نظرم آمد اردوگاه شهيد رجايي نيشابور و ميرزا کوچک خان رامسر خيلی بهتر بود. يک روز هم ما را با اتوبوس‌های غراضه‌مان بردند ورزشگاه شيرودی که به حرف‌های هاشمی رفسنجانی گوش کنيم!! جلوی ورزشگاه خيلی شلوغ بود مثل اينکه اتوبوس همه استان‌ها می‌خواستند با هم وارد شوند. خلاصه نمی‌دانم برای چی گرمای آن روز تهران در ذهن من از گرمای تمام روزهای بوشهر بيشتر مانده است. ولی چه شد که تهران را انتخاب کردم؟ توصيه معلم رياضيات جديدم بود که گفت: برو تهران تا چشم و گوشت باز شود. و ما هم که از باز شدن چشم و گوش بدمان نمی‌آمد آمديم تهران.
می‌بينيد که تا اينجای کار هيچکدامش با آگاهی نبوده است. مثل انتخابات در ايران, به اين و اين و اين که نمی‌خواهيم رأی بدهيم پس به اين يکی رأی بدهيم.
اصلن نمی‌دانستم که آخر و عاقبت رياضی چيست؟ آخرش که هيچ, همان اولش را هم نمی‌دانستم. مثلن کی به ما گفته بود بايد از سال اول دبيرستان سالی چارتا کتاب رياضی بخوانی و هر وقت هم مهندس شدی بايد روزی دوازده ساعت توی گرما و شرجی عسلويه و دريا بين اين سکو و آن سکو بروی و پالايشگاه راه‌اندازی کنی و به خاطر اينکه گاز در تهران قطع نشود تو نبايد سه شبانه روز بخوابی و جمعه هم که می‌آيي خانه حق نداری تلفن را بکشی و هميشه آماده‌باش باشی و آخرش هم برای فرار از اين همه مسوؤليت, مملکت و آب و خاک و از همه مهم‌تر ادبيات فارسی را بگذاری و به مالزی کوچ کنی. آره کی گفته بود؟ به خدا هيچکس.
پس انتخاب‌های ما از همان اولش ناآگاهانه بوده. الان هم که يک چيزهايي فهميده‌ايم چون بنای زندگيمان و روابطمان را بر اساس اين تعريف کرده‌ايم, برگشتنمان و هر تغيير جهتمان ممکن است ما را به سرنوشت گتسبی بزرگ برساند و آن سرنوشت را نمی‌خواهيم.
حالا باز رسيده‌ام به انتخاب. اينجا بمانم, بروم انگلستان, برگردم به ايران يا بروم استراليا. ولی واقعن تمام رفتن‌هايم ناآگاهانه خواهد بود. حتا به ايران. چون اصلن نمی‌دانم وضع مملکت امسال چطور خواهد شد. حالا از اين موضوعات داغ اين روزهای مطبوعات و بحث جنگ هم که بگذريم نمی‌دانم کار مهندسی وضعش چطور خواهد شد.
برای استراليا و انگليس هم همينطور. اصلن نمی‌دانم آنجاها چه خبر است. آيا از نظر کاری می‌توانم تجربه خوبی کسب کنم؟ از نظر مالی برايم مشکل پيش نمی‌آيد؟ آيا خانمم آنجا راحت خواهد بود؟ مهمتر از همه اينکه وقت آزادم برای رسيدن به ادبيات و آنچه که دوست می‌دارم بيشتر خواهد شد؟ واقعن نمی‌دانم؟ چون آنجا نبوده‌ام. از آنانی هم که می‌شناسم و زندگيشان و علايقشان به من شبيه است هم کسی نبوده‌است. و اين است که زندگی ما همه‌اش می‌شود قمار. می‌شود هندوانه سر نبريده. معلوم نيست سرخ است يا سفيد.
امروز با يکی از همکارانم صحبت می‌کردم. اصالتن هندی است. پدرش هندی است ولی مالزی متولد شده. مادرش هند متولد شده و بعد از ازدواج آمده مالزی. حالا مالزی زندگی می‌کنند. اين دختر, دبيرستان را انگليس بوده. دانشگاهش را استراليا. چهار سالی استراليا کار کرده و حالا برگشته مالزی. سی سال ندارد ولی به قول خودش تمام دنيا را گشته. حالا هر جا بخواهد برود می‌داند برای چی می‌خواهد برود. قمار نمی‌کند.
دقيقن مثل ما. ولی من فکر می‌کنم هنوز هم جا برای قمار داشته باشم. شايد اين بار گرفت!!

۱۳۸۷ تیر ۹, یکشنبه

زبان فارسی

من نه اعتقادی به پاکسازی زبان فارسی از تمام اصطلاحات عربی و اروپايي دارم و نه اين توان را در هيچ زبانی می‌بينم ولی می‌دانم که زبان فارسی با کمک گويش‌های سالم و رايج در گوشه و کنار ايران می‌تواند زيباتر از اينی که هست بشود.
سالها پيش در کلاس شاهنامه‌خوانی استاد فريدون جنيدی در کوی دانشگاه تهران, ايشان از نياز زبان فارسی امروزی به کلمات اصيل و فارسی گويش‌‌های مختلف فلات ايران گفتند.
ايشان بر اين انديشه بودند که در زبان محاوره‌ای مردم گوشه و کنار ايران می‌توان کلمات مناسبی برای جايگزينی کلمات وارداتی پيدا کرد و به اين وسيله زبان شيرين فارسی را غنای بيشتری بخشيد.
در آن لحظه سر کلاس, اولين کلمه‌‌ای که به ذهن من آمد کلمه "پَسين" بود که ما به جای بعدازظهر ويا عصر به کار می‌بريم. پسين لغتی است فارسی و زيبا که در جمله هم بسيار خوش می‌نشيند.
به مرور زمان و هنگام صحبت کردن با دوستان از گوشه و کنار ايران, اين مسئله برای من روشن‌تر شد که اگر زبان فارسی رايج در تهران که اکنون زبان فارسی رسمی هم هست, از لهجه‌های بومی کمک بگيرد به چه غنايي خواهد رسيد.
ظاهرن در طول سالهای بازگشت ادبی با هجوم لغات عربی به دربار قاجار اين لغات جايگزين لغات فارسی شده‌ و در مرحله بعد هنگام ارتباط با فرهنگ و ادبيات اروپا کم‌کم بسياری از واژگان فرانسه يا انگليسی جايگزين لغات فارسی شده‌اند در حاليکه اين واژگان در روستاها جان سالم به در برده و با مرور زمان دستخوش تغيير نشده‌اند.
حال با نفوذ زبان فارسی رايج در تهران از طريق راديو و تلويزيون و افراد تحصيلکرده به گوشه و کنار ايران, اين لغات ممکن است جای خود را به معادل‌های خارجی خود بدهند و استفاده از آنها به فراموشی سپرده شود.
امروز که داشتم جلد دوم کتاب سبک‌شناسی استاد ملک‌اشعراء بهار را می‌خواندم به قسمت "لغات و افعال و اصطلاحات فارسی" که در نثر بيهقی رايج بوده و امروزه از زبان فارسی حذف شده‌است رسيدم که اصطلاح "خواست کرد" (خواست + مصدر) را ديدم.
استاد بهار در ذيل اين کلمه آورده‌است که امروز تنها قسمت مضارع اين فعل را عوض افعال مضاری ساير فعل‌ها استعمال می‌کنند چون (می‌خواهم بروم) و ....
ولی م در لهجه خودمان بسيار از اين ترکيب استفاده می‌کنيم و اعظم هميشه به من می‌گفت که از کلمه "خواست + رفت/آمد/بيايد/..." که شما زياد هم استفاده می‌کنيد خوشم می‌آيد.
علاوه بر اين در قسمت اسکندر نامه هم ديدم که لغت "نه ديدار" ضد پديدار را آورده که اين هم از لغاتی است که در لهجه ما بسيار رايج است . مثلن می‌گويند "آفتاب نه دياره." و يعنی "آفتاب پديدار نيست."
سالها پيش در دبيرستان شبانه‌روزی, چند همکلاسی داشتم که زبان فارسی را بسيار خوب و کتابی صحبت می‌کردند. برای ما که همه از روستاهای بوشهر آمده‌بوديم اين مسئله عجيب می‌نمود. بچه‌ها ابتدا آنها را مسخره می‌کردند که اين جماعت می‌خواهند به زور فارسی صحبت کنند و همه‌چيز را مثل کتاب روخوانی می‌کنند. آنها وقتی می‌خواستند بگويند من از نانوا نان گرفتم دقيقن می‌گفتند "من از نانوا نان گرفتيم" در حاليکه امروزه حتا در تهران هم می‌گويند "از نونوايي نون گرفتم".
همه اين بچه‌ها که فارسی را کتابی صحبت می‌کردند از شهر جم در استان بوشهر آمده‌بودند. آنها می‌گفتند اين زبان محاوره‌ايشان است و مردم همه در آنجا فارسی را اينگونه صحبت می‌کنند.
سالها بعد که محل کار و زندگی من از قضای روزگار به جم افتاد ديدم تمام مردم کوچه و بازار و حتا روستاهای دورافتاده جم هم فارسی را کتابی صحبت می‌کنند.
امروز اگر زبان گوشه و کنار ايران را بکاويم کلمات و اصطلاحات بسياری خواهيم يافت که می‌تواند کمک بسياری به تقويت زبان فارسی کند. زبان فارسی که که امروز مرجع اصليش تهران است و اتفاقن درهمين تهران امکان بيشترين صدمه را دارد.